سيف بن محمد سيفى هروى

97

پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )

عزيمت [ 414 ] به سوى ولايت فوشنج تافت و ايلچى به فوشنج فرستاد كه مردم بايد به استقبال بيرون آيند . [ فو ] شنجيان در جواب گفتند : مىترسيم كه پيش پادشاه آييم ، چه پادشاه از خلق كوسويه در غضب است . شايد كه ما را به كين ايشان مستأصل گرداند . دوا در خشم رفت . ده هزار سوار نامزد گردانيد تا با خلق فوشنج حرب كنند . آن روز هيچ فتحى ظاهر نگشت . روز ديگر فوشنجيان شمس الدين ميران را كه والى فوشنج بود ، پيش دوا فرستادند تا به جمعيت ايشان امان‌نامه بستاند . دوا گفت كه مال و زن و بچهء رعيت فوشنج را به تو بخشيدم . اما مواشى و برده كه داشته باشند ، بيرون فرستند . بر اين موجب بفرمود تا يرليغ نوشتند . شمس الدين اميران شادمان شد و به طايفه‌اى از خواص پادشاهزاده دوا مراجعت نمود . چون به دروازه رسيد ، در بر وى ببستند . و سبب آن بود كه چون شمس الدين ميران از فوشنج بيرون آمد ، پسران و خويشاوندان او و طايفهء مردم قلعهء قاهى كه در فوشنج متوطن بودند - عهد بستند كه با دوا [ 415 ] سر به صلح نيارند . دوا روز ديگر ده هزار مرد بفرستاد ، تا حصار فوشنج را محاصره كنند . هفت روز متواتر حرب مىكردند و بسيارى به قتل مىپيوستند . روز هشتم ميان فوشنجيان دو گروهى پيدا شد . طايفه‌اى گفتند كه صلح مىكنيم چه اين حصار را بيش ، حصانتى نيست . جماعتى گفتند كه حرب مىبايد كرد كه اگر نعوذ باللّه بر ما غالب آيند ، به انتقام مردم كوسويه دمار از نهاد ما برآرند . در اثناء اين حالت چاه حصار از نيمه جا درافتاد . [ 416 ] فوشنجيان به غايت مضطر گشتند و با وجود تشنگى دو روز ديگر جنگ كردند . روز ديگر به وقت زوال لشكر دوا حصار را بگرفتند . دوا فرمان فرمود كه تمامت مبارزان و بهادران فوشنجى را به قتل رسانند و زن و بچهء ايشان را به ماوراء النّهر برند . روز ديگر پادشاهزاده دوا [ 417 ] عنان بر سمت هرات تافت . چون به صحراى شكيدبان رسيد ، گفتند كه اين آن موضع است كه پادشاه براق با پادشاه ابقا حرب كرد . دوا گفت كه چون اين ولايت بر پدر بزرگوار ما مبارك نيامده ، مصلحت در آن است كه ترك محاصرهء هرات كنيم . راوى چنين گفت كه دوا ، در آن شب كه نيت محاصرهء هرات كرد ، در خواب ديد كه از طرف مزار متبرك و مقبرهء شريف كازرگاه ، جمع سوار انبوه ، همه به كسوت ازرق ملبّس ، با تيغهاء كشيده و علمهاء برافراشته به لشكرگاه او درآمدندى و بانگ بر وى زدندى كه اى ترك ، ترك محاصرهء شهر هرات مىگيرى و الا خونت را بر خاك خوارى ريزيم . چون از خواب درآمد ، انديشه‌مند و خايف گشت . و در اثناى اين حالت به عدد ذرات و شمار انفاس ، از جانب مشرق ، مرغان سفيد ، از كبوتر